فقر
تابه ی جهیزمونُ یادت می آد؟
باوفاتر از تو بود!
سوخت با آتشِ فقری که مرا می سوزاند!
ساخت با چربیُ و چِرک!
هفته وُ هفت نیمرو!
دسته اش آب شد و رنگش رفت!
بگذریم...
بگذریم از گُذرِ آن همه رؤیاهایش!
حسرتِ دیدن فِر؛
پُختنِ پیتزاهایش!
گه گاهی از سر بی تابی ، گریه می کرد ولی تابانه!
گُنگ و پیچیده!
معما گانه!
آتشِ فقر مرا می بوسید!
هم زمان با دلِ من می پوسید!
دلِ من!
تابه ی رویاهایم.....
حسین پناهی
از کتابِ: سالهاسـت که مُرده ام!
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 13:49 توسط راز
|
چه زود "سهم "روزهای خوب" یادش بخیر "می شود...